X
تبلیغات
نگین مهر

نگین مهر

- بيهوده متاز که مقصد خاک است

تو حیاط دبیرستان یکی یقه پیرهنم رو گرفت!!
فهمیده بود از خواهرش خوشم میاد....
بچه ها دور ما حلقه زده بودند و فریاد میکشیدند....قورتش بده.... چون هیکلم بزرگ بود!!
اون هی مشت میزد و من فقط دفاع میکردم. . .
باز اون مشت میزد و من فقط و فقط دفاع میکردم
بالاخره یه خراش کوچیکی روی صورتم افتاد
فرداش خواهرش به من گفت حداقل توام یه مشت میزدی
روم نشد بهش بگم. . .
آخه چشماش شبیه تو بود.....!!

[ جمعه بیستم اردیبهشت 1392 ] [ 12:13 بعد از ظهر ] [ هما ]

[ ]


ﻫـــﯽ ﻓــﻼﻧﯽ !
ﺩﯾــﮕﺮ ﻫـــﻮﺍﯼ ﺑـــﺮﮔﺮﺩﺍﻧــﺪﻧﺖ ﺭﺍ ﻧــﺪﺍﺭﻡ …
ﻫﺮﺟـﺎ ﮐﻪ ﺩﻟــﺖ ﻣﯿـــﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑــﺮﻭ …
ﻓـــﻘﻂ ﺁﺭﺯﻭ ﻣــﯿﮑﻨﻢ ﻭﻗﺘــﯽ ﺩﻭﺑــﺎﺭﻩ ﻫـــﻮﺍﯼ ﻣــﻦ ﺑﻪ
ﺳـــﺮﺕ ﺯﺩ،
ﺁﻧـــﻘﺪﺭ ﺁﺳــﻤﺎﻥ ﺩﻟـﺖ ﺑﮕﯿــﺮﺩ ﮎ ﺑــﺎ ﻫــﺰﺍﺭ ﺷــﺐ
ﮔــﺮﯾﻪ ﭼﺸــﻤﺎﻧﺖ،
ﺑــﺎﺯ ﻫــﻢ ﺁﺭﺍﻡ ﻧﮕــﯿﺮﯼ …
ﻭ ﺍﻣــﺎ ﻣــﻦ …
ﺑﺮ ﻧﻤﯿﮕـــﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﻫﯿــﭻ !
ﻋــﻄﺮ ﺗﻨـــﻢ ﺭﺍ ﻫــﻢ ﺍﺯ ﮐــﻮﭼﻪ ﻫــﺎﯼ ﭘﺸــﺖ ﺳــﺮﻡ
ﺟﻤــﻊ ﻣــﯿﮑﻨﻢ،
ﮐﻪ ﻧﺘــﻮﺍﻧﯽ ﻟــﻢ ﺩﻫــﯽ ﺭﻭﯼ ﻣﺒــﻞ ﻫــﺎﯼ ﺭﺍﺣـﺘﯽ، ﺑـﺎ
ﺧﺎﻃــﺮﺍﺗــﻢ ﻗــﺪﻡ ﺑــﺰﻧــﯽ !

[ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 ] [ 7:49 بعد از ظهر ] [ هما ]

[ ]


تو را دوست ندارم

تو رادوست ندارم

نه دوستت ندارم!

اما هنگامی که نیستی غمگینم!

تو رادوست ندارم!

امانمیدانم چرا.... آنچه میکنی در نظرم بی همتا جلوه میکند!

وبارهادر تنهایی از خود پرسیده ام چرا آنهایی که دوستشان دارم بیشترشبیه تو نیستند...

تو رادوست ندارم! اماهنگامی که نیستی از هرصدایی بیزارم

[ سه شنبه سوم اردیبهشت 1392 ] [ 10:22 بعد از ظهر ] [ هما ]

[ ]


به جای خسته نباشید؛ بگوییم : خدا قوت

به جای خدا بد نده؛ بگوییم : خدا سلامتی بده


به جای
بد نیستم؛ بگوییم :‌ خوب هستم

به جای
فراموش نکنی؛ بگوییم : یادت باشه

به جای
پدرم درآمد؛ بگوییم : خیلی راحت نبود

به جای
دستت درد نکنه؛ بگوییم : ممنون از محبتت، سلامت باشی

به جای
ببخشید که مزاحمتان شدم؛ بگوییم : از اینکه وقت خود را در اختیار من گذاشتید متشکرم

به جای
گرفتارم؛ بگوییم : ‌در فرصت مناسب کنار شما خواهم بود

به جای
دروغ نگو؛ بگوییم : راست می گی؟ راستی؟

به جای
قابل نداره؛ بگوییم : هدیه برای شما

به جای
شکست خورده؛ بگوییم : با تجربه

به جای
فقیر هستم؛‌ بگوییم : ثروت کمی دارم

به جای
بدرد من نمی خورد؛ بگوییم : مناسب من نیست

به جای
مشکل دارم؛ بگوییم : مسئله دارم

به جای
جانم به لبم رسید؛ بگوییم : چندان هم راحت نبود

به جای
مسئله ربطی به تو ندارد؛ بگوییم : مسئله را خودم حل می‌کنم

به جای
من مریض و غمگین نیستم؛‌ بگوییم :‌ من سالم و با نشاط هستم

به جای
زشت است؛ بگوییم :‌ قشنگ نیست

به جای
چرا اذیت می‌کنی؛ بگوییم :‌ با این کار چه لذتی می‌بری

به جای
غم آخرت باشد؛ بگوییم : شما را در شادی ها ببینم

به جای
متنفرم؛ بگوییم : دوست ندارم

به جای
دشوار است؛ بگوییم : آسان نیست

به جای جملاتی از جمله
چقدر چاق شدی؟، چقدر لاغر شدی؟، چقدر خسته به نظر می‌آیی؟، چرا موهات را این قدر کوتاه کردی؟، چرا ریشت را بلند کردی؟، چراتوهمی؟، چرا رنگت پریده؟، چرا تلفن نکردی؟، چرا حال مرا نپرسیدی؟

بگوییم:
سلام به روی ماهت، چقدر خوشحال شدم تو را دیدم، همیشه در قلب من هستی

[ سه شنبه بیستم فروردین 1392 ] [ 6:46 بعد از ظهر ] [ هما ]

[ ]


یا باش
یا برو...
نمیخواهم
از دور مراقبم باشی
از دور دوستم بداری
و
من در لحظاتم
هیچگاه حست نکنم
دوری رو نمیخوام
یا باش
یا برو

[ شنبه هفدهم فروردین 1392 ] [ 8:52 قبل از ظهر ] [ هما ]

[ ]


دل شکستن تاوان داره....

وابسته کردن هم همینطور....

اگه مردش نیستی پاش وایسی پس الکی دم از
حرفای عاشقانه نزن

[ شنبه هفدهم فروردین 1392 ] [ 8:49 قبل از ظهر ] [ هما ]

[ ]

"طنز نامه خلقت"

خدا خر را آفرید و به او گفت:
تو بار خواهی برد،
از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود
تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد.
و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود.
و تو علف خواهی خورد
و از عقل بی بهره خواهی بود
و پنجاه سال عمر خواهی کرد و تو یک خر خواهی بود.

خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم،
اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است.
پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم
و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد
.
.
.
خدا سگ را آفرید و به او گفت:
تو نگهبان خانه انسان خواهی بود
و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد.
تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد
و سی سال زندگی خواهی کرد.
تو یک سگ خواهی بود.

سگ به خداوند پاسخ داد:
خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است.
کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم
و خداوند آرزوی سگ را برآورد...
.
.
.
خدا میمون را آفرید و به او گفت:
و تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید
و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد
و بیست سال عمر خواهی کرد.
و یک میمون خواهی بود.

میمون به خداوند پاسخ داد:
بیست سال عمری طولانی است،
من می خواهم ده سال عمر کنم.
و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.
.
.
.
و سرانجام خداوند انسان را آفرید
و به او گفت: تو انسان هستی.
تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین.
تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی
و سروری همه موجودات را برعهده بگیری
و بر تمام جهان تسلط داشته باشی.
و تو بیست سال عمر خواهی کرد.

انسان گفت:سرورم!
گرچه من دوست دارم انسان باشم،
اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است.
آن سی سالی که خر نخواست ،
آن پانزده سالی که سگ نخواست
و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند،
به من بده.
.
.
.
و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد...

و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند !!

و پس از آن، ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند ، و مثل خر بار می برد

و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد...!!!

و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند...!!!

[ یکشنبه یازدهم فروردین 1392 ] [ 12:33 بعد از ظهر ] [ هما ]

[ ]

گر لحنم کفر نباشد ز خدا دارم این سوال
گر چه خود می دانم جواب این سوال
به خود نگفتی من که این بنده را خلق کرده ام
من ز خلقتش خود را تحسین کرده ام
پس چرا گرفتارش کنم به صد درد و بلا
تا که روحش را دهم با این جلا
با خود نگفتی که دل این بنده ام کوچک است
مست و بازیگوشو چسبک است
او هم دارد به حد خود حقی بر من مخلوقه ات
او هم دارد دینی بر من مخلوقه ات
من که دارم در او هوای تورا
من که بی پروا می خواهم دیدار تورا
پس چرا من مانم و عزیزانم بری
مگر من چه کرده ام که مرا نمیبری
به اسم و کمالت قسم که خسته ام
تمام ندارهایم را بسته ام
گر نبود امرت به من
من زمانهاست که کوله بارم را بسته ام
من که باشم پیش تو داوری کنم
لیکن دیگر ندارم عقلی که با دلم یاوری کنم
خسته ام ،مانده ام که شاید نوبتم رسد
ولی از تو میخواهم آنچه در خیالم دارم رسد
می دانم که باز زحد خود فزونی کرده ام
تو بخشا که باز نادانی کرده ام

[ جمعه نهم فروردین 1392 ] [ 10:31 بعد از ظهر ] [ هما ]

[ ]

می دانی بی تو زندگی رنجی بیش نیست ؟

می دانی بی تو زندگی رنجی بیش نیست ؟

می دانی بی حضور تو ... آسمان هم دیگر آبی نیست ؟

می دانی که دریای دلم

با یاد تو بی تاب می شود ؟

می دانی کویر روحم در فراق تو ... تشنه است ؟

می دانی که من ... در سکوت خود تنها هستم ؟

آری

تو می دانی ...

تو همه چیز را می دانی

چون همواره یادت را

با باد خیال به سویم رهسپار می کنی

KE6 (6).gif

[ جمعه بیست و پنجم اسفند 1391 ] [ 9:54 بعد از ظهر ] [ هما ]

[ ]

نه
نه . . . !!
گریه نمی کنم
یک چیزی رفته توی چشمم . . . ؟!
به گمانم
یک خاطره است
. . . . . . !؟!!

[ شنبه نوزدهم اسفند 1391 ] [ 2:44 بعد از ظهر ] [ هما ]

[ ]

همه چیزم را فروختم جز صندلی کنار کلبه ام  

گفتم برگردی شاید خسته باشی


برچسب‌ها: سپیدار

[ جمعه هجدهم اسفند 1391 ] [ 4:21 بعد از ظهر ] [ هما ]

[ ]